"فاطمه پژوه اعدام شد"، بعد از چند روز که از چک کردن خبرها غافل مانده بودم، این اولین خبری بود که تنم را لرزاند و اشکم را در آورد.یاد روزی افتادم که رفته بودم زندان رجایی شهر و باهاش حرف میزدم، چادر رنگی اش را که با استرس تمام به دور خودش پیچیده بود هیج وقت یادم نمیره، موهای سفیدش از زیر چادر زده بود بیرون، یادم هست که لکنت زبان داشت، وقتی دیدمش فکر کردم بیش از 50 سال سن داره ولی بعدامعلوم شد که 38 سالش بیشتر نیست.چندتا از دندانهای جلو را هم نداشت.
فروردين 1387- زندان رجايي شهر- فاطمه پژوه -38 ساله، اتهام: قتل عمد همسر- محكوم به قصاص،مدت 8 سال است که در زندان است.
-کی ازدواج کردی چندتا بچه داری؟
17 سالگي ازدواج كردم. شوهرم 27 ساله بود. دوتا دختر دارم که دختر بزرگم 21 ساله و دختر كوچكم 17 ساله است.
-شاغل بودی؟ درآمد داشتی؟
هيچ وقت كار نكردم. درآمد نداشتم. شوهرم (شوهر دوم) مغازه ي كفش فروش داشت. درآمد خوبي داشت. ديپلم داشت. از ازدواج دوم بچه ندارم.
-ازدواج اولت چطوری بود؟
ازدواج اول ام –شوهر م آمد خواستگاري آم. بستگان دور مادرم بودند. توي سني نبودم كه بتونم انتخاب كنم. پدر مادر امر كردند من هم قبول كردم. خانواده مان پرجمعيت بودند ولي خوب بود. 6 تا بچه، 3 تا خواهر 3 تا برادر. پدر مادر باهامون خوب بودند اوضاع برادر و خواهرم خوب است. 2 تا برادرم ازدواج نكردند. پدرم نجار بود. سرآشپز بانك ملي شدو الان هم بازنشسته شده است و زندگيمون نرمال بود. مادرم خانه دار بود. ولي الان خياطي مي كنه كمك خرج است.
با شوهر دومت چطوری آشنا شدی؟
از شوهر اول جدا شدم. دليلش شوهر دوم ام بود. برام مشكل بوجود آورد. اذيت مي كرد. مزاحمت براي شوهرم. و خودم ايجاد كرد. مجبور شدم طلاق بگيرم. اين آقا رباينده كيف من بود.رفتم سراغش كه مدارك و وسايل كيفم را بگيرم. نمي داد. زورگيري كرده بود. ولي كم كم باهاش رابطه برقرار كردم. بهش وابسته شدم. گرايش پيدا كردم. به شوهرم نگفته بودم. رابطه ام با شوهرم خوب بود ولي معتاد شدم. اون آقا هم معتاد بود من را معتاد كرد من هم وابسته اش شد. 4-5 ماه كه باهاش دوست بودم معتاد شدم. رفتارش خوب بود. محبت مي كرد. اهميت مي داد بهم.مواد تعارف مي كرد من هم مي كشيدم و معتادشدم. توي مغازه اش ميرفتم ميك شيدم. خوش رفتار بود كه خيلي بامحبت بود. مجرد بود. خوشگذران بود. وقتي باهاش آشنا شدم 33 ساله بود. من 27 ساله بودم. تمام خانواده ام فهميدند كه من باهاش يكجورايي ارتباط برقرار كردم.
با شوهراولم هيچ مشكلي نداشتم. خوش اخلاق بود. شوهر اولم فقط به فکر روزي حلال در آوردن بود. صبح مي رفت شب مي آمد. وقتش را براي زن و بچه نمي گذاشت.هزينه زندگي را خوب تأمين مي كرد. خرجي مي داد ولی وقتی صرف زن و بچه نمي كرد.
شوهر دوم ام سعي مي كرد آدم را در رفاه بگذارد. اهميت ميداد. پنهان كاري نمي كردو ظاهر و باطنش يكي بود. شوهر اولم اهميت به مسايل زن و زندگي نمي داد. مي رفت سر كار و برمي گشت. محبت به زنش نمي كرد. با شوهر دوم ام فقط دو سال زندگي كردم، از زمان آشنايي تا موقعي كه اين اتفاق افتاد.
-چطوری طلاق گرفتی ؟
طلاق؟ شوهرم تقاضاي طلاق كرد. شوهرم دوم ام مزاحم شوهر اولام شده بود گفته بود كه طلاق ام بدهد. خرابكاري كرد. مزاحمت ايجاد كرد براش. رفته بود توي محل آبروريزي كرده بود.
4-5 ماه با شوهر دوم ام دوست بودم بعد ازدواج كرديم.
شوهرم خودش راضي به طلاق شده بود. حتي قاضي گفت ايراد زنت چيه چرا مي خواي طلاقش بدهي گفت كه هيچ ايرادي ندارده ولي بايد از هم جدا بشيم ولی من راضي به طلاق نبودم. جهيزيه ام را داد مهریه ام را هم داد. بچه ها رو هم بهم داد. هرچي مي خواستم بهم داد. ترس بهش غلبه كرده بود. با مهريه ام پول پيش خانه دادم. وسايل خريدم.
شوهر دوم ام موادفروش عمده بود. درآمدش خوب بود. كافي بود براش.
طلاق گرفتنم 6 ماهي طول كشيد. اززماني كه شوهرم دادخواست طلاق داده بود تا اینکه گرفتيم خیلی زود تمام شد. چون من راضي نمي شدم. چون نمي دونستم چرا ميخواد من را طلاق بده! من نمي خواستم با محمد ازدواج كنم، مردي نبود كه من بخوام باهاش زندگي كنم. فقط خوشگذران بود. ولی شوهرم خواست طلاقم بده من نمی تونستم کاری بکنم اون می خواست طلاق بده، خب وقتي شوهرم طلاقم داد من مجبور شدم كه بروم باهاش زندگي كنم. چكار مي كردم. كجا مي رفتم؟ من نمي خواستم با محمد ازدواج كنم. دوستي آنچناني هم باهاش نداشتم. رفت و آمد كم داشتيم كه معتاد شدم و وابسته شدم.
با خانواده شوهرم اولم مشكلي نداشتم. بامن خوب بودند. رابطه من باهاشون خوب بود. رابطه شوهرم هم با آنها خوب بود.
-رابطه شوهر دوم با تو و بچه ها چطور بود؟
رفتار محمد با بچه ها اوايل خيلي خوب بود. با من هم خوب بود. دخترها هم عادت كرده بودند بهش. با ازدواج من موافق بودند (خانواده محمد) فقط خواهرش مخالف بود. با خانواده محمد هم رابطه ام خوب بود. دوستشان داشتم.
-این اتفاق چطوری افتاد؟
ما هيچ اختلافي نداشتيم. بعد از ازدواج هم خوب بوديم. عيد رفتيم شمال. برگشتيم همه چيز خوب بود. يك روز با دوستانش قرار گذاشت. مي خواست ما را ببره خونه خواهرش. رفت خونه خواهرش. ما پاي بساط بوديم. من حاليم نشد كي رفت و كي آمد. از سروصدا بيدار شدم. گيج شده بودم خواب آلود بودم. چشمم افتاد به اتاق بچه ام و رفتم دم در ديدم بچه ام لخت لخت است و شوهرم افتاده روي بچه ام و با دستش دهن بچه را گرفته بود. كه جاي انگشتانش روي صورت بچه افتاده بود. فقط رفتم جلو كشيدمش عقب. با يك دست داشت سوتين بچه را در ميآورد و با دست ديگه دهنش را گرفته بود. رفتم جلو درگير شديم.دختر بچه ام 15 ساله بود، زیر هیکل اون له شده بود. من باهاش درگير شدم. هي مي خواست كارش را بكند. همه اش دوباره مي رفت طرف بچه. پرتم میكردعقب. دوباره رفتم طرفش. پاهاش را گرفتم هرچي مي كشيدمش دوباره مي رفت سمت بچه. كشيدمش بيرون. در اتاق را بستم و قفل كردم. آمديم بيرون توي هال دوباره درگير شديم. 1 ساعت و نیم درگير شديم. هي من را مي زدو میگفت: چقدر پول ميخ واهي من بهت بدم اجازه بده اين كار را بكنم. مي گفت تو بگذار من برم تو اتاق کارم را بکنم، برات تعريف ميكنم چي بود و چی شد. بهم مي گفت: بدبخت! نمي فهمي. فقط بزار من برم تو اتاق هيچي نمي شه.... اصلا فكر نمي كرد بچه منه.میخواست کارش را بکنه.
-چه مدت همدیگر را میشناختید؟
كلا از آشناييمون 2-3 سال و 5/1 سال بود كه ازدواج كرده بوديم. نمي دانم اون موقع كه اين كارو كرده بود تریاک كشيده بود يا نه.
3 سال بود معتاد بودم. در زندان ترك كردم. من اصلا خانواده ام سيگاري نيستند. درگيري كه با هم داشتيم. من عصبي شده بودم.می خواست به بچه من تجاوز کنه، اون لحظه چیک ار باید می کردم، احساس ميكردم بايد بكشمش كه از دستش راحت بشم همونجا با روسري ام خفه اش كردم.
-پليس چطوري فهميد؟
خواهرش رفته بود شكايت كرده بود كه برادرم نيست. نيمدونستند كه مرده. جنازه را انداختم توي رودخانه. پليس آمد ازمن بازجويي كرد،من را بردند آگاهي.
-دخترها چطورند و کجا هستند؟
دختر كوچكم ترك تحصيل كرده است. افسرده شده است. دختر بزرگم هم درسش را ول كرده است.
-بعد از اینکه دستگیر شدی چه اتفاقی افتاد؟
بعد از 11 ماه من را بردند دادگاه. اونجا دادگاهي شدم از قانون هيچي نمي دونستم. نمي دونستم چي بايد بگم. نمي تونستم از خودم دفاع كنم. مي خواستم نامه هايي كه نوشتم بخونم قاضي گفت وقت نداريم. فقط بگو چرا كشتي؟ وكيل هم نداشتم. چون خودم همه چيز را گفتم. واقعيت را گفتم. قاضي گفت اگر وکیلی هست بياد كه دادگاه رسمي بشه. رفتند یک وكيل پيدا كردند كه اصلا از جريان من هيچ چيز نمي دونست وقت خواست كه دادگاه را عقب بياندازند قاضي قبول نكرد اصلا من با وكيل حرف نزدم. اون اصلا از پرونده من خبری نداشت. همانجا بعد از 10-20 دقيقه قاضي بهم حكم قصاص داد.از انجا رفتم زندان،فقط يك دادگاه رفتم، اعتراض (تجديد نظر) كردم، جواب نيامد.
سال 1383 من را براي اجراي حكم بردند. خيلي تلاش كردم براي مرخصي كه برم خانواده ام را ببينم وقتی كه يك هفته فرصت داشتم براي اعدام. آنقدر دخترم اين ور آن ور نامه داد كسي گوش نكرد. بدون اينكه حكمي برام ابلاغ بشه. مرا آماده كردند براي اجراي حكم. به همه زنگ زدم. من را بردند دم چوبه دار. رفتم روي سكو. نااميد نااميد بودم. طناب را انداختند گردنم. از طريق مأموران ويژه شاهرودي دستور توقف اجراي حكم ام داده شده بود.اعدامم نکردند.
من اوين بودم. دوبار عمل كردم. چسبندگي روده پيدا كردم. افسردگي شديد پيدا كردم. لكنت زبان گرفتم. تحت نظر دکتر هستم، دارو خيلي مي خورم. مشاوره هم مي روم. دخترام ميان ملاقاتم. دختر كوچكم تازه شروع كرد به درس خوندن. شوهر اولم ازدواج كرده است. شوهرم اولم يك بار آمد ملاقاتم. مي آيد پيش من گريه ميكند. برام احساس تأسف مي كنه. خانوادهام همه اش دنبال كارام هستند. من را مقصر نمي دونند. مي خواهند كه من عاقبت به خير بشوم. برادرام فكر ميكنند من كار درستي كردم. چون من خواستم از ناموسم دفاع كنم. كارم را پسنديدند. دركم كردند. مرا توي دادگاه ديدند. مي فهمند چرا من اين كار را كردم. حمايتم كردند. برام بچه هام را حفظ كردند. مراقبت از دخترانم رابعده گرفتند. بچه هام به پدر و مادرم مي رسند.اونها پير هستند نميتونند. برادرام هستند كه كمك ميكنند. بخصوص برادر بزرگم كه خيلي مراقبت از بچه ها ميكنه.
-فکر میکنی با صدور حکم اعدام عدالت برقرار شده؟
حكمم عادلانه نيست. من نمي خواستم اين اتفاق بيافتد. اگر قانون موقعيت من را درك ميكرد اين كار را با من نمي كرد. كه بچه هام تك و تنها بشوند.
براي دفاع از ناموس 7-8 سال است كه زندان هستم. من همه چيز را تعريف كردم. انتظار داشتم كه قاضي هم همه جوانب را در نظر بگيرد و لحظه اي را كه من اين كار را كردم بررسي كند. من آن لحظه هيچ كاري به غير از اين نميتونستم بكنم.اون لحظه باید اجازه میدادم به جگرگوشه ام تجاوزکنه؟من اینجا بيشتر از اون چيزي كه مي بايست كشيدم. حقم اين نبود. من قدرت انتخاب و تصميمگيري نداشتم. ولي الان اينهايي كه بيرون هستند ميتونند تصميم بگيرند با من چكار كنند ولي باید فكر كنند و عادلانه تصميم بگيرند.
-آزاد شدی میخوای چکار کنی؟
آزاد شدم. مي خوام برم توي روستا با بچه هام زندگي كنم. ديگر مغزم نمي كشه با مردم شهر زندگي كنم.
بعضي وقتها خيلي از حقوق اجتماعي افراد ناديده گرفته م يشه. متهمي كه سر و زبان داشته باشد ميتونه گليمش را از آب بکشه بيرون ولي كسي كه مثل من چيزي ندونه گرفتار مي شه.
دلیل اصلی كه اينجام: اينه كه كسي دنبال كارم نيست. كار پرونده ام به هيچ جايي نرسيده است. هنوز بلاتكليفم. كار قضايي پروندهام مانده است. شاكي(خواهر شوهرم) از من خواسته بود چيزهايي كه از شوهرم پيش من است بدهم و آنها رضايت ميدهند ولي همه چيزرا گرفتند و رضايت ندادند. و گفته اند كه مي خواهند من تا ابد زندان باشم. اذيتم ميكنند. من فقط به دخترام و پدرم عادت كرده ام و مي تونم باهاشون حرف بزنم. فقط مي خوام برم بيرون از اينجا. اينجا خيلي كارها كردم. 5 جزء قرآن را حفظ كردم. ديپلم عروسك سازي و كامپيوتر گرفتم. دخترم برام پول مياره.
-چه حرفی برای زنها داری؟
توصيه من اين است كه زنها سعي كنند در عصبانيت خودشان را كنترل كنند. باديگران حرف بزنند. نريزند توي خودشون. كمك بگيرند. الان من پخته شدم. آن موقع اين تجربيات و پختگي را نداشتم.
اگر ازدواج نميكردم اين اتفاقات برام نمي افتاد. همهاش بخاطر اين ازدواج بد بود. به شوهر اولم عادت كرده بودم.نباید من را طلاق می داد.