زندگي خارج از خانه يادم داد چه حقوقي دارم
 تاریخ: 23  آذر  1387  سارا لقایی


به مدد اينكه كرجي بودم و اجازه دادند دو سال در خوابگاه دانشگاه تهران بمانم، دختران زيادي را ديده ام كه پيش از آنكه تركش سهميه بندي جنسيتي و بومي گزيني بهشان اصابت كند، شانس آن را پيدا كردند تا استقلال نصفه و نيمه اي را در پايتخت تجربه كنند. اين تجربه دنياي بسياري از آنان را زير و رو كرد. طوري كه خيلي هاشان با شنيدن اينكه قوانين دوباره دارد دختران را به زير لواي خانواده هدايت مي كند آهي آميخته به اشك مي كشند. در اين گزارش و گزارش هايي كه در روزهاي بعد مي خوانيد سعي كرده ايم مسير زندگي دختراني را نشان دهيم كه رفتن به شهري بزرگتر براي تحصيل نقطه عطف آن بوده است.

 


"يك روز برادرم بي بهانه، به صرف اينكه مثل او فكر نمي كنم، به طرفم خيز برداشت تا كتكم بزند. دستش را پس زدم و گفتم اگر نوك انگشتت به من بخورد فردا به دادگاه مي كشمت. عقب نشست و هيچ چيز نگفت."

كلثوم بيست و يك ساله بود. اهل نور آباد يا همان دلفان لرستان. هيچ وقت روز اولي كه ديدمش فراموش نمي كنم. دختري خنده رو با چادر سياه و مقنعه سفيد و ابروهاي پهن و عينك زخيمي كه براي صورتش زيادي بزرگ بود. قدش غير معمول كوتاه بود. بعد ها فهميدم دليل كوتاهي قدش عمل هاي پي در پي اي ست كه به خاطر كجي پا در كرمانشاه و تهران انجام داده و اشتباه يكي از دكترها در جراحي رشد پايين تنه او را براي هميشه متوقف كرده است. جلسه معارفه بود. من يك لشگر برده بودم و او تنها آمده بود. در تهران كسي را نداشت و در خوابگاه متروك و غمزده شانزده آذر، كه حالا شده ساختمان تحصيلات تكميلي با شش هفت نفر ديگر در يك اتاق زندگي مي كرد: پيشكش دانشگاه تهران به سال اولي ها.

هم رشته بوديم. هر دو از روي اجبار به دانشكده زبان هاي خارجي و زبان ايتاليايي رسيده بوديم اما راهمان را متفاوت انتخاب كرديم. او درس خواند و من رفتم دنبال نوشتن و روزنامه نگاري. وقتي فارغ التحصيل شديم او يك متخصص حرفه اي بود و من چيزي جز "چائو" و "بون جورنو" نمي دانستم. از كامپيوتر چيزي نمي دانست. زود يادگرفت. اول چت كردن را ياد گرفت و شروع كرد سر به سر پسر هاي همكلاسي گذاشتن. بعد كار با نرم افزارهاي مختلف را ياد گرفت و شد مسوول سايت خوابگاه. همزمان در آموزش دانشكده هم كار دانشجويي گرفت. روابط عمومي اش بي نظير بود. با همه دانشكده سلام و عليك مي كرد. همين روابط عمومي اش باعث شد با هم دوست شويم. روزهاي آخر سال اول شد مهمان من. پدرم كه بحث هميشگي سياسي اش را شروع كرد بر خلاف آنچه انتظار داشتم كلثوم دم گرفت و شروع كرد به گفتن اينكه چه قدر چشم مردم در لرستان بسته است و از همه جا بي خبرند و به خاتمي به خاطر اينكه سيد است راي داده اند. در چند تجمع به خاطر آقاجري شركت كرده بود و به جلسه نقد فيلم مارمولك هم رفته بود. از طرفي حوزه علميه هم مي رفت كه جواب سوالاتش را بگيرد. موقع رفتن از كتابخانه من شوكران اصلاح عبدالله نوري را برداشت و رفت.

كلثوم هيچ وقت فعال دانشجويي نشد، اما خبر داشت دور و بر چه مي گذرد. درسش را پي گرفت، دوستان زيادي پيدا كرد، همه جاي تهران را هم ياد گرفت. بس كه به خاطر پايش اين دكتر و آن آزمايشگاه مي رفت همه مسيرها را ياد گرفته بود. يك بار دبه سه چهار ليتري آزمايش ادرار بيست و چهار ساعته اش را گذاشت توي اتوبوس و از دم خوابگاه برد ميرداماد. از دكترهاي شهرشان مي ناليد كه چرا زودتر به مشكلش پي نبرده اند. از شهرش مي ناليد كه همه دخترهاي هم سن او ازدواج كرده اند و بچه دارند. همه در شهر چادر سر مي كنند و بعد از غروب دختري توي خيابان پيدا نمي شود. مي گفت كه چگونه براي درس خواندن براي كنكور مبارزه كرده تا از خانه بيرون برود. برود پيش دوستانش يا كتابخانه كه بهتر درس بخواند. يك بار رسم دستمال شب عروسي را برايمان توضيح داد و وقتي ديد با چنين رسمي آشنايي نداريم تعجب كرد. با خنده گفت: "تازه قديم ها تو اون لحظه تير هم مي زدند!" از زني مي گفت كه چند سال است از خانه بيرون نيامده و بيماري اي گرفته كه دكتر گفته از نبودن آفتاب است. از زني كه موهايش را برادرش تا به حال نديده و زني ديگر كه زخم بدنش را شوهرش هرگز نديده چون موقع رابطه زناشويي اكثرا لباس به تن دارند. از اينكه ابرو برداشتن در شهرشان يعني جنايت و كلي حرف پشت سر او و پدرش هست كه دخترش طور ديگري است.

دختر خاله و خاله اش در اثر خودكشي مرده بودند و دوستان زيادي داشت كه خودسوزي كرده بودند. مي گفت بوي سوخته گوشت همكلاسي اش بعد از اين همه سال از مشامش نرفته و خودش هم يكبار سم را تا نزديك دهانش برده اما پشيمان شده است.

ظاهر كلثوم هم مثل افكارش تغيير كردند. ابروهايش را برداشت و موهايش را رنگ كرد. وقتي براي گردش به خيابان مي رفت چادر نداشت اما حوزه و دانشگاه كه مي رفت سر مي كرد. درسش كه تمام شد تهران ماند و در يك شركت وارد كننده محصولات آرايشي ايتاليايي شروع به كار كرد. سه ماه بعد پلاتين پايش شكست و مجبور شد دوباره عمل كند. كارش را ترك كرد و به نورآباد برگشت. و وقتي پيدا كرد براي مرور آنچه زندگي در تهران و درس خواندن به او داده:
"مهمترين چيزي كه من يادگرفتم اين است كه چه طور از وقتم استفاده كنم. همه دوستان همشهري من ازدواج كرده اند. هميشه خوابند. نه كلاس زباني، نه كامپيوتري، حتي كلاس گلدوزي هم نمي روند. آنها حتي قادر نيستند مادران خوبي باشند وقتي فرهنگ آن را ندارند كه يك كتاب روان شناسي كودك بخوانند."

رهاورد مهم ديگرش را آگاهي از حقوقش مي داند: " زن كه اينجا حقي نداشت، من اين حقوق را در تهران شناختم. يك روز برادرم بي بهانه، به صرف اينكه مثل او فكر نمي كنم، به طرفم خيز برداشت تا كتكم بزند. گفت دوستانم خوب مي كنند خواهرهايشان را كتك مي زنند كه پر رو نشوند. دستش را پس زدم و گفتم اگر نوك انگشتت به من بخورد فردا به دادگاه مي كشمت. عقب نشست و هيچ چيز نگفت."

مي گويد بين تحصيل در شهرهاي كوچك و بزرگ، دومي را انتخاب مي كند چون هم سطح فرهنگ متفاوت است و هم استادان دانشگاههاي شهرهاي بزرگ تر به خصوص تهران بهتر و دنيا ديده ترند. زندگي در تهران هم به دليل اينكه در شهرستان ها كار نيست انتخاب مي كند. معتقد است زن ها بايد كار بيرون از خانه داشته باشند چون بهشان اعتماد به نفس مي دهد و از فشار مالي بر خانواده ها هم مي كاهد. مي گويد: "مثل كشورهاي پيشرفته جوانان ايراني هم بايد مستقل شوند. اينطوري هم به خانواده فشار اقتصادي كمتري وارد مي شود و هم فرزندان زندگي كردن را ياد مي گيرند."

خبر خوش آنكه خانه نشيني كلثوم بار ديگر به سر آمده و براي ادامه تحصيل در رشته روان شناسي به دانشگاه شهيد چمران اهواز رفته است. خبر بد آنكه هزاران كلثوم ديگر بي آنكه به اندازه او شانس داشته باشند ازدواج مي كنند، بچه دار مي شوند، بچه ها را بزرگ مي كنند، مي ميرند.

و چه بزرگ کردنی آخه؟؟!!!

مرسی سارا جون. خیلی عالی بود

نوشته شده بوسیله:  مریم   در تاریخ و ساعت: 23  آذر  1387  23:04:21

دوست عزیز، مریم خانم

نگرانی شما درباره به بیراهه رفتن زنان ایرانی در راهیابی از آنچه هستند به آنچه باید باشند و به ویژه درباره غفلت آنان از مطالعه به عنوان بهترین راه کسب آگاهی به جا و قابل تامل است اما فراموش نکنید که اولا انتخاب آزادانه سبکهای مختلف زندگی یکی ازحقوق اساسی شهروندان و طبعا خانمها است . وانگهی انتخاب لباسهای آزاداتر و آرایشهای غیر سنتی اثر قاطعی در تغییر فضای اجتماعی و به ویژه در هم شکستن اختناق در اتمسفر روانی جوامع سنتی دارد . برای نمونه موج اول جنبش فمینیستی آمریکا را مطالعه کنید .

پایدار باشید

نوشته شده بوسیله:  صمد  در تاریخ و ساعت: 1  دی  1387  18:57:31
فراموش نکنید که اولا انتخاب آزادانه سبکهای مختلف زندگی یکی ازحقوق اساسی شهروندان و طبعا خانمها است. صمد ببخشید صمد آقاا این تذکر را به خانوم سارا لقایی بر روی چه اصلی داده اید مگر خانوم لقایی چه گفته اند بجز ستمی که بر زنان کشورش میشود مگر این تذکره شما در ایران معنایی هم دارد مگر زنان ایرانی مجازند آزادانه سبک زندگی خود را انتخاب بکنند که شما این را به خانوم لقایی یاداور میشوید من فکر کنم شما فقط دو یا سه خط از مقاله ی خانوم لقایی را خوانده باشید و ژست ازاد اندیشی را امده اید و گرنه با چیزهایی که كلثوم از زندگی زنان شهره شان گفته هیچ کدم از انها حق انتخاب را نداشته اند یا بهتر بگویم سبکی بجز سبک سنتی زندگی که مجبور به رعایت ان هستن نمیشناسند تا به قول شما انتخاب آزادانه یکی از سبکهای زندگی را برای خود انتخاب بکنند مگر نخواندید که كلثوم تا یک قدمی خودکشی رفته بوده و از خود کشی ی زنان بسیاری از محل زندگییش گفته برای اینکه حق آزادانه انتخاب سبکه زندگی از انان صلب شده پس بر اساس چه جیزی تذکر به خانوم لقایی میدهید ? نوشته شده بوسیله:  kia  در تاریخ و ساعت: 23  دی  1387  04:52:07
 
  Copyright ©2008, meydaan.com. All rights reserved.